بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

114

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

درين باب كه قبول كرده است بجاى آرد ، و از جد بليغ خويش باعثى شفيق « 1 » بر اتمام آن مهمات ( گمارد ، و چنان كه « 2 » ) تخوم « 3 » ولايت به سمت آبادانى موسوم شود و رسوم جايره از اطراف مملكت معدوم گردد « 4 » و راى « 5 » ثاقب ما را از « 6 » سعى جميل فلان معلوم ، تا خاطر مبارك ما را « 7 » در اجتهاد تفويض « 8 » اين شغل به او « 9 » مصيب باشد و شمس الدين از اجتناء ثمرهء نيكو خدمتى ( با نصيب « 10 » ) و عرصهء ولايت از حسن كفايت او معمور و خصيب . فرمان اعلى اعلاه الله بر آن جملت است كه جمله اعيان ( روزگار از « 11 » ) منظوران و مشهوران و متوليان و متصرفان و رؤسا و وكلا و دهاقين و كاركنان و كافهء اهالى ولايت خوارزم حاطهم الله و حرسها فلان را ادام الله تمكينه متقلد اين شغل معظم و متكفل اين « 12 » مهم اهم دانند ، و بدين تقليد و تقلد مبتهج « 13 » و جادهء مطاوعت او را منتهج باشند ، و در احترام و تبجيل ( كه به او تعلق دارد تقصير و تهاون جايز ندارند ، و آنچه « 14 » ) تعلق بعمارت و زراعت ولايت دارد با او مراجعت كنند ، و بواسطهء او معلوم ديوان و مخصوص « 15 » استماع ما گردانند ، و نوّاب او را در نواحى ولايت « 16 » انتهاز كنند ، و از آفت شكايت « 17 » كه نكايت او « 18 » پوشيده نماند احتراز نمايند ، و هردو را در مجلس ما خطرى تمام و اثرى عظيم شناسند ، و مضمون مثال را مطاوع ( و مقتضى فرمان را متابع باشند « 19 » ) ، و اين قاعدهء شايسته را از تفويض « 20 » مضمون و بتمهيد مقرون صورت كنند ، ان شاء الله تعالى « 21 » .

--> ( 1 ) بشفيق . ( 2 ) گذارد بگمارد ، چنان كه . ( 3 ) ش ، جمع تخم بر وزن فلس و قفل بمعنى حد . ( 4 ) سا . ( 5 ) رأى . ( 6 ) ظ ، زائد است . ( 7 ) ما . ( 8 ) و تفويض . ( 9 ) با او . ( 10 ) ما بىنصيب . ( 11 ) و بزرگان و . ( 12 ) سا . ( 13 ) و م ؟ ؟ ؟ هح . ( 14 ) او تعجيل و مسارعت نمايند و در هرچه . ( 15 ) مخصوص . ( 16 ) ضا ، بواجبى تمكن دهند و فرصت شكر او كه ثمرهء آن مدخر باشد . ( 17 ) ضا ، او . ( 18 ) آن . ( 19 ) سا . ( 20 ) نقص ( ظ ، نقض و تقنويض - ش ، در هم شكستن ) . ( 21 ) ضا ، وحده و الحمد للّه و صلعم .